خرید بک لینک
یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد، چیزی برای خوردن به دست نیاورد. گله های گوسفند و بز از کنارش می گذشتند.گرگ هم از جایی که مخفی شده بود، حرکت گوسفندها و بزهای خوشمزه را می دید،اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه نفر چوپان داشتو چند تا سگ هم همراه گله بود. گرگ می دانست که اگر سر و گوشی نشان بدهد،دندان تیز سگ های گله و چوب و چماق چوپان ها در انتظارش است. گله ها که از جلو چشم های گرسنه ی او عبور کردند، گرگ از مخفی گاهش بیرون آمدو به طرف جوی آب رفت و با خودش گفت: « حالا که چیز دندان گیری برای خوردن پیدا نکرده ام،بهتر است کمی آب بخورم تا شکم گرسنه ام این قدر قار و قور نکند.» وسط راه، فکر کرد که بهتر است از آ

برچسب: نویسنده: بهراد رحیمی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 10:17

صفحه بندی